فکرم پر است از افکار و آرا و نظرات متفاوت. این وقت ها تنها پک های عمیق می توانند تمام این افکار را که همانند موجودات ذره بینی در مغز حرکت می کنند، بیرون بریزند.

  
نویسنده : stirring ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ دی ،۱۳۸٦


 

از دانشگاه به سمت خانه به راه افتاده ام. هوا سرد است. همین سرما شاید بهانه مناسبی باشد برای ایجاد یک پریود روحی. بی حوصله ام. اما دوست ندارم این مسیر به این زودی ها تمام شود. از قدم زدن در این زمان از روز لذت می برم. دوست دارم مردمی که هریک سرگرم سپری کردن اخرین ساعات روز در خیابانهای شهر هستند را نظاره کنم. اینروزها تقاضا اما برای ذرت مکزیکی زیاد شده! شب های زمستان پیش از اینها برایم زیبا بودند. سرمایش لذت بخش بود و هوا ناجوانمردانه سرد نبود. اینروزا اما سرما وقتی به مغز استخوان نفوذ کند دیگر جایی برای جوانمردی نمی گذارد. مردم را نظاره می کنم. همانهایی که سعی دارند در زندگی خود یک معلم اخلاق باشد و خود ناقضان همیشگی اخلاق. دین که دیگر جای خود دارد. من این مردم را دوست دارم چون آنها را نمی شناسم. اما از میان آنهایی که می شناسمشان تنها به عده محدودی علاقه دارم. بعضی هایشان بودنشان خوب است و عاشق برخی دیگرم. این دسته آخر زیاد نیستند. کمند، اندکند. دکه روزنامه فروشی امروز مجله مورد علاقه مرا روی پیشخوان دکه اش ندارد. فردا شاید روزی باشد که قرار است دوباره سکوت حکمرفا شود. از فردایمان که همیشه بی خبریم. امروز را عشق است که در بی خبری به سر می بریم. آنهایی که می خندند شاید باخبرند. آنهایی که نمی خندند اما حتما باخبرند. فلسفه زندگی را شاید هیچ کس نداند. و همه برای تو ساعتها از همان فلسفه ای که نمی دانند حرف خواهند زد. دوست دارم سری به کتابهای شعرم بزنم. به حسین پناهی، فروغ فرخزاد. "در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست". دوستی دارم که معتقد است باید از فقر نوشت. نوشته من خود فقر است در مقابل غنایی که دست نیافتنی است. فقر مادی که نوشتن نمی خواهد. چیزی که هر روز می بینیمش. فقر جنسی مشهود است. فقر فرهنگی شاید تنها چیزی باشد که باید در موردش نوشت. رئیس جمهوری داشتیم که اعتقاد داشت فرهنگ که درست شود همه چیز درست می شود. رفت. رئیس جمهوری آمد که می گوید اگر فقر مادی از بین برود همه چیز درست می شود. او نیز می رود. اینها درست شدنی نیستند. شاید باید ژنهایمان تغییر کنند تا مردمی شویم آنگونه که باید باشیم. هوا هنوز سرد است. کاش به ایستگاه که می رسماتوبوس در ایستگاه باشد. حوصله انتظار کشیدن را ندارم. کاش در اتوبوس جایی برای نشستن باشد. از خوابیدن در اتوبوس لذت می برم. تحمل مسیرهای طولانی برایم سخت است. خسته ام. روز سختی داشتم. به خانه که برسم تا وقتی که بخوابم سختی ادامه خواهد یافت. شاید بیشتر بخوابم. از فکر کردن هم خسته شده ام...

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦


 

آنچه که به عنوان فلسفه زندگی برای خود یافته ام همه یعنی کشک. فلسفه زندگی همان است که مردمان از آن به عنوان روزمرگی یاد می کنند. زندگی اصلا نه برای کمال بلکه برای سقوط است.

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦


 

این روزها انگار کس خل ها موفق ترند! معقولانه رفتار کردن عین دیوانگی است. دیوانه بودن اما خود عقل است.

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦


 

بعضی هفته ها چهارشنبه شب ها همانقدر دلگیرند که جمعه غروب ها.

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٦


 

امروز هم مثل خیلی از روزهای دیگر، فقط خسته ام.

  
نویسنده : stirring ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦


 

سلام،
خداحافظ!
چیزی تازه اگر یافتید،
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار... *

-----------------
*حسین پناهی

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦


 

اندکی چرند نویسی به هیچ کس هیچ لطمه ای نزده است. ساده ترین موضوعات در هم می پیچند تا گره ای که پیشتر با دست باز می شد با دندان هم قابل باز شدن نباشد. شاید تمام کاری که من لازم است انجام دهم این باشد که اجازه ندهم تشویشم به هیچ وجه به تو منتقل شود. تو خوش باش با آرزوی آمدن روزهای خوش، من اما سعی می کنم تمام سلول های خاکستری مغزم را روی این مسئله تمرکز دهم که باید چه نوع خاکی بر سرم بریزم! تصاویر روبرویم شده اند همانند یک اسپیرال، یک مارپیچ از آنهایی که ته ندارد. دور خود می پیچد و به عدم تمایل پیدا می کند. همانند گردابی که کشتی های غول پیکر را در خود فرو می برند، ما که جای خود داریم. روی سخنم با توست که تمام تلاشت را برای نیستی به کار برده ای. من شاید تنها آماده مقاومت نبوده ام. شاید اندکی غافلگیر شده ام. اما مبارزی مثل من تسلیم نمی شود. حتی وقتی مجروح شده باشد. نهایتش قرار دادن لوله کلتی است که همراه دارم در دهانم و تمام. تنفر شاید بعضی وقت ها لحظه ای ایجاد شود اما اکثر مانند نهالی است که با گذشت زمان شاخ و برگ می یابد. اگر حتی اندکی مقصر باشی از تو نمی گذرم. هیچ وقت! خدا کند نباشی.
و از شما هم شاید که در عین سنت هایتان، دم از مدرنیته می زنید. همه شمایی که یک آش شعله قلمکار درست کرده اید به اسم جامعه امروز ما و همه ما را از هول حلیم در دیگ انداخته اید. تا اکنون رنگها از دیوار اتاق سرازیر شوند و نمایی را که رو به سپیدی می رفت خاکستری کنند و گرمایش را بگیرند. اینجا اگر دوباره همان رنگ و بو را پیدا کند اینبار هیچ کدامتان بی نصیب نخواهید بود. همه تان را شریک می کنم در تلخی شرابی که باید تمام عمر با لب زدن به جامش تمامش کنید.
لعنت بر ارتباطات، که اگر نبودند، بسیاری از دغدغه هایمان از بین می رفت. لعنت بر زمانه، لعنت بر من، لعنت بر همه آن چیزهایی که اسمش را گذاشته ایم جهانی شدن. لعنت بر همه این چیزهایی که اتفاق می افتند و نمی دانم چه باید نامیدشان.
... این همه نوشته ام و حتی اندکی آرام نشده ام. نوشتن گویی بر خلاف خیلی ها که آرامش می یابند، دارد حالم را به هم می زد. فشارم را بالا برده، ضربان قلبم را نیز تندتر کرده. از خنده های شما متنفر شده ام. از سکوتتان. از همه چیزتان.

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦


 

اگر تعارف را کنار بگذاریم، پورنوگرافی کار هرروزه خیلی از ماست!

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 

راست می گویند تابع ضربه تمام مزایا و معایب سیستم را نشان می دهد. بعضی وقت ها ضربه را خودمان وارد می کنیم تا سیستم را آنالیز کنیم. بعضی ضربه ها از دست من و تو خارج است. وارد می شوند خواه عمدی خواه اشتباها عمدی! مهم نتیجه پایانی است. سیستم نشان می دهد که کارت، طراحیت، اعتمادها و امیدهایت همه بیهوده بوده اند. جلوی ضرر را از هرجا بگیری منفعت است. سیستم جدیدی طراحی کن. بدترین شرایط را لحاظ کن. اینبار به جای پله از همان ابتدا ضربه را به عنوان ورودی انتخاب کن که اگر قرار است سیستم از بین برود همان ابتدا از بین برود.

پ.ن: این پست نیازی به تایید یا تکذیب شما ندارد!

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥


 

بازجویی یک ساعته به پایان رسید. زیر برگه ها را امضا کردم با نام خود و تاریخ زدم به تاریخ همان روز. روز از نو روزی از نو!

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥


 

هنوز انگار آنقدرها عوض نشده ام که به زندگی عادی بازگردم. شاید چند صباحی دیگر لازم باشد تا بایدها و نبایدها را آنگونه که دیگران باید و نباید می پندارند، بپذیرم.

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥


 

بدبخت کوروش اگر می دونست اینا قراره بشن سربازاش عمرا هیچ وقت ادعای پادشاهی ایران نمی کرد!

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥


 

آنچه می گویم این است که دوستی معضل مردان است، رمانتیسم آنان است، نه رمانتیسم ما [زنان].

پ.ن: هویت، میلان کوندرا

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥


 

به زنانگی ات تکنولوژی را نیز بیافزا. تاثیرش به مراتب بیشتر است!

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥


 

I do like my own privacy! Do Not Disturb.

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥


 

در شهر ما اینگونه رفتارها مخصوص سلیطه هاست!

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥


 

ترس از برقراری رابطه تنها همه چیز را بدتر می کند. نترس دستانت را به من بده. جای بدی نمی برمت! همین اطراف، همین دور و برها.

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥


 

بعضی ها در رابطه هم خر را می خواهند هم خرما را یا شاید هم خر را و هم خدا را و یا شاید هم خرما را و هم خدا را. به هرحال خواستن دو چیز جمع ناشدنی دست نیافتی شاید باشد.

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥


 

لذت روحانی یا لذت جسمانی، مسئله این است!

  
نویسنده : stirring ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥